.::داستان کوتاه(۲)::.

با سلام

اين هفته دومين از داستان ناخدا را تقديم حضور شما مي شود.مي خواستم اين قسمت و قسمت آخر رو با هم يكي كنم.چون هفته ي ديگر ايام فاطميه است.اما دلم نيامد.براي همين اين هفته قسمت دوم را مي خوانيد.و دو هفته بعد قسمت آخر تقديم مي گردد.نظراتتان بسيار كارساز خواهد بود.

ناخدا(قسمت دوم)

...بعد از يك ربع بود كه صداي پليس دريا از دور شنيده مي شد.خيلي سريع پليس نزديك شد و اصلا فرصت اين را به سارق نداد كه ناخدا را تهديد كند كه اگر حرفي بزني فلان مي كنم و... .سارق در عرض چند ثانيه رفت تو اتاق سكان دار!پليس رسيد:((سلام ناخدا!خدا قوت.))ناخدا مثل هميشه آرام و متين جواب سلام ستوان كريمي را داد و ستوان كريمي پرسيد:((ناخدا خبري شده؟))ناخدا خيلي طبيعي پاسخ داد:((نه!اتفاقي نيافتاده.داشتيم براي ناهار حاضر مي شديم.))ستوان كريمي كه به ناخدا خيلي اعتماد داشت با يك گشت اطراف لنج از ناخدا خداحافظي كرد و رفت.هيچ كس حرفي نمي زد.همه بهت زده نشسته بودند و متعجب از اين كه چرا ناخدا اينگونه پاسخ داده است؟ناخدا نگاهي به من كرد و به اتاق سكان دار رفت.نيم ساعتي مي شد كه ناخدا و سارق از اتاق سكان دار بيرون نيامده بودند.مسافران هم داشتند كم كم جريان را فراموش مي كردند كه ناگهان سارق از اتاق آمد بيرون.اما ايندفعه بدون اسلحه!!به صورتش دقيق شدم.خيس بود.قرمزي چشمانش از اين حكايت مي كرد كه حسابي گريه كرده است.بعد از چند دقيقه هم ناخدا آمد بيرون و گفت:((آقايان و خانم ها!هيچ مسئله اي نيست. فقط مشكلي كوچك بود كه حل شد.))همه خيالشان راحت شد و به خوردن ناهار ادامه دادند.مرد سارق كه ديگر هيچ كس به او به چشم يك سارق نگاه نمي كرد جلوي لنج نشسته بود و خيره شده بود به دريا!

گرماي ظهر خيلي طاقت فرسا بود.من و مهدي كه نتوانسته بوديم استراحت كنيم حسابي كلافه شده بوديم.آخر بيشتر مسافران خواب بودند و فقط يك مرد بيدار بود كه آن هم زل زده بود به ما!بالاخره گذشت و خورشيد مي خواست يواش يواش خداحافظي كند.آسمان كم كم داشت تاريك مي شد كه ناخدا آمد و گفت:((آقايان و خانم ها وقت نماز مغرب و عشا است.تا نيم ساعت ديگر جهت را عوض نمي كنيم.اهالي بندر هم نماز را شكسته بخوانند.))من كه تجربه داشتم و از قبل وضو گرفته بودم سريعا رفتم و با ناخدا قامت بستم.نمازي كه هيچ گاه فراموشش نخواهم كرد. اينگار داشتيم در عرش قدم مي زديم.اينقدر حواسم به نمازم رفت كه وقتي سلام را گفتم ديدم تمامي مسافران لنج به ناخدا اقتدا كرده اند. خيلي خوشحال شدم!ناخدا هم برگشت و به گفت:((آقايان و خانم ها!ان شاالله قبول باشد.ولي من اينقدر لايق نيستم كه...))هنوز حرف ناخدا تمام نشده بود كه يكي از مسافران فرياد زد:((براي سلامتي ناخدا امين صلوات!))صداي آن صلوات اينقدر بلند بود كه به گوش افلاكيان رسيد و تمام فضا را عطرآگين و معنوي كرد.مگر مي شد در آن محيط غير از خدا به كس ديگري فكر كرد؟ناخدا لبخندي زد و برگشت تا نماز عشا را اقامه كند:((الله اكبر,الله اكبر,اشهدان لا اله الا الله.....))اينقدر دلنشين اقامه سر داد كه دريا هم با آن امواج خروشان آرامش گرفت تا به نواي دل ناخدا گوش فرا دهد.پس از اقامه ي نماز و صرف شام چشمان من به غير از خواب هيچ كس را نمي شناخت.اما خيلي محيط لنج دوستانه و صميمي شده بود و اصلا آدم دلش نمي آمد كه اين محيط شاد و صميمي را رها كند و برود بخوابد!براي همين به جمع مسافران كه در وسط لنج گردهم آمده بودند اضافه شدم تا من هم در شادي آن ها شريك باشم.بعد از ساعت ها خوشي و دوستي به سر جايم آمدم تا بخوابم. غلط نكنم مهدي پادشاه پنجم را داشت خواب مي ديد!

صبح,با صداي اذان از خواب ناز بيدار شدم.اما اصلا دلم نمي خواست كه نماز جماعت با ناخدا را از دست بدهم.دوباره همه جمع شدند تا نماز صبح را به امامت ناخدا امين بخوانيم.به غير از عده ي كمي كه خواب بودند نماز را به جماعت خوانديم و براي صرف صبحانه آماده شديم. خورشيد دوباره برگشته بود كه ما صبحانه را تمام كرديم و من باز تصميم گرفتم به خواب ناز فرو روم.اما باز دلم نيامد.

پس از كمي صحبت با دوستان با مهدي آمديم سر جايمان تا من بشينم كمي مطالعه كنم.چند دقيقه اي مي گذشت كه همان مردي كه ديروز ظهر به چشمانمان زل زده بود آمد پيشمان!من هم به او خوش آمد گفتم و دعوتش كردم كه كنار ما بنشيند.او هم دعوت ما را پذيرفت و به كنار من آمد و نشست.بعد از گذشت چند ثانيه به من و مهدي رو كرد و گفت:((مي دونيد چيه؟مي خواستم يه چيزي بگم!))من گفتم: ((بفرماييد!سراپا گوشيم)).گفت:((من ديدم شماها خيلي دو رو بر ناخدا مي گرديد.گفتم تا دير نشده يه حقيقتي رو بهتون بگم.)).گفتم:((خوب بفرماييد!))گفت:((راست...ش اين ناخدا امين را اينطوري نبينيد!او خيلي اهل تظاهر و ريا است.پيش چشم مردم اين كار ها رو انجام مي ده تا موقعيتش توي بندر خراب نشه.و گرنه همه ي اين كارها به خاطر خالي كردن جيب من و شماست.خلاصه گفتم كه مواظب خودتون باشيد))اين رو گفت و سريع بلند شد و رفت.من و مهدي مات و مبهوت به هم ديگر نگاه مي كرديم و حتي نگذاشت يك كلام هم حرف بزنيم.من كه اصلا با حرف هاي آن مرد موافق نبودم اما شك را در چشمان مهدي ديدم...

oia5.jpg

ادامه دارد
حسن

با تشكر از تمامي دوستان كه در مطلب گذشته اينجانب را با نظراتشان ياري دادند:23.gif

يا كريم اهل بيت(علي آقا) -- ميثم اس اس(آقا ميثم) -- شريف -- ندا خانم -- فرزاد -- مجنون ولايت(آقا كميل) -- الهدي -- خانم دلارام -- ريحانه خانم -- محب فاطمه(س) -- عرفات(حسين آقا)

ضمنا:در روز سه شنبه 2 تير 1383 مطلب ((سرقت چشم ها!!))در روزنامه ي كيهان چاپ شده است04.gif.اما متاسفانه نه نام خودم را نوشته اند و نه نام وبلاگ سيب خوشبو را!!(بي وفايي...02.gif)اين را گفتم كه فكر نكنيد اين مطلب رو از روزنامه كيهان برداشتم ها!!03.gif

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدك

ببخشيد پيام پايينی اشتباه شد.....

behesht

بنام خدا سلام ممنون از اينكه سرزديد مطلبتون رو خوندم خوب بود موفق باشيد ياعلي.....

عليرضا

سلام برادر. منكه گفتم بخاطر تخصصم!!! نمي توانم بيشتر از اين توضيح بدهم. نمي دانم يه جوريه ديگه!!! به داستان شبيه نيست؟! ضمنا بازم مي گم در اين زمينه اصلا تخصص ندارم. ياعلي، التماس دعا.

ضد منکرات!

درود بر شما ! آپ ديت شد : سند رابطه ايران و القاعده

ضد منکرات!

با درود و سپاس بر شما ، اين سند دست من نيست اين سند در سايت آقای ذاکری ( کارمند وزارت اطلاعات ) هست که ايشان مدتی است دست به افشاگری زده ! اين هم آدرس سايت ايشان :www.persian.se البته فکر نکنم موفق شوی چون فيلتر گذاری شده با زاتاليت .......!

حميدرضا

بسمه‌تعالي. سلام .خسته نباشي. خدا قوت ... التماس دعا. يا علي (ع).

محب فاطمه(س)

سلام.زيبا بود.موفق و مويد باشيد.در ضمن این کیهانی ها عادتشونه عکس و مطالب و بر می دارن بدون اجازه و ذکر منبع.یا علی التماس دعا......اللهم عجل لوليک الفرج

سید محسن

به نام حضرت دوست ... ايام جانسوز شهادت ام ابيها (س) اسوه ولايت مداری و ولايت پذيری و اولين شهيده راه ولايت بر فرزند در غیبتش امام عصر (عج) و همه عاشقان خاندانش تسليت باد .... وسيعـلم الذين ظلموا ای منقلب ينقلبون .... در پناه حضرت دوست

حاج محسن

سلام مطلب رو خواندم زیبا بود شهادت بي بی رو تسليت ميگم اللهم عجل لوليك الفرج