.::غايب ها دستاشون بالا!::.

بسم الله

صبح از خواب به زور بیدار شدم.اصلا حوصله ی دانشگاه و درس و کلاس را نداشتم و فقط تنها انگیزه ام برای رفتن به دانشگاه دادن سی دی احسان بود.کیفم را برداشتم و از خانه زدم بیرون!

از صبح که آمده بودم بیرون یک موتور سوار من را دنبال می کرد.تا دانشگاه تعقیبم کرد و پس از چند بار امتحان -از همون هایی که تو فیلم ها انجام می دهند!!-مطمئن شدم که دنبال من است.اما نمی دانم چرا اصلا احساس ترس نمی کردم و خیلی بی خیال از کنار موضوع گذشتم.چهره ی فرد موتور سوار دائما در ذهنم بود...من او را در جایی دیده بودم.مطمئنم!

اولین کلاسم را رفتم و سی دی را به یکی از دوستانم دادم که به احسان بدهد و خودم برگشتم به سمت خانه!از طرفی حوصله ی کلاس های پیاپی را نداشتم و از طرفی هم فرد موتور سوار بد فرم ذهنم را مشغول کرده بود.در راه برگشت بازهم او مرا تعقیب کرد.هر دفعه که به چهره اش نگاه می کردم به من لبخند می زد.

به هر حال به خانه رسیدم.به محض این که کیفم را زمین گذاشتم تلفن زنگ زد:«سلام بهروز جان!» احسان بود:«می خواستم بابت عکس ها ازت تشکر کنم.خیلی قشنگ روتوششان کردی.والا از این عکس هایی که ما از شهدا داشتیم بهتر از این نمی شد.دمت گرم.» تا احسان این را گفت سرم مثل چرخ و فلک گیج رفت و چرخید.نفهمیدم چه جوری جواب احسان را دادم و با او خداحافظی کردم.به محض این که گوشی را گذاشتم کامپیوتر را روشن کردم.قلبم تند تند می زد.فایل عکس هایی که چند روز از شهدا روتوش کرده بودم را چک کردم...باورم نمی شد...خودش بود...مخم فقط سوت می کشید و بی اختیار گریه می کردم.فقط گریه می کردم و افسوس می خوردم که چرا نرفتم پیشش و باهاش صحبت نکردم و مثل این آدم های گیج فقط نگاهش کردم.

رفتم سراغ قرآن و قرآن را باز کردم:«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»

یک لحظه تامل:

امام حسن ‏عليه السلام فرموده است: از ميان شيعيان ما علمايى به پا مى‏خيزند كه ايستادگى افراد ضعيف از دوستان ما و آنها كه ‏ولايت ما را پذيرا شده‏اند به واسطه آنها است و از تاجى كه بر سر دارند نور مى‏درخشد.

محجة البيضاء، ج‏1، ص 33

با تشکر از دوستانی که در مطلب قبل نظر دادند:

خانم مریم(وبلاگ یک دنیا پدر) -- نورا(وبلاگ سرزمین نور) -- خانم مرضیه وبلاگ به نام حضرت دوست) -- مدیریت وبلاگ باصر -- آقا مجتبی(وبلاگ مهراوه من) -- یه مسافر(وبلاگ صبا) -- آقا مصطفی(وبلاگ شراب) -- آقا یحیی(وبلاگ سیب سبز) -- خانم دلارام(وبلاگ مچول کوچول) -- محب ولایت(وبلاگ علی ولی الله) -- سورنا(وبلاگ آواز در باران) -- مدیریت وبلاگ مشکات) -- سلاله(وبلاگ در سایه ی آفتاب) -- آقا علیرضا -- تنها(وبلاگ شاعرانه) -- عبد عاصی(وبلاگ فارسی بلاگ) -- عاشق بی ادعا(وبلاگ سال های عاشقی) -- سید شهاب الدین موسوی(وبلاگبرترین وبلاگ)

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پويا

با من تماس بگيريد . نياز به کمک شما دارم ۰۹۱۲۲۹۷۲۳۹۶

پويا

صاحب وبلاگ (يک دنيا پدر) لطفا با من تماس بگيريد. ۰۹۱۲۲۹۷۲۳۹۶

مشکوة

سلام عليکم ..........آقا از ما قبول ...............روز پانزدهم رمضان .ناهار .........ولادت امام حسن عليه السلام هم که هست ......... (; یاعلی

پرنده ی رها

يا حق ... سلام ... تنها اشک است که از ديده فرو می چکد ... و لا تحسبن الذين ... ... ان شاء الله ما هم حضور ايشان را درک کنيم ... خوشا به سعادتتان ... التماس دعا ... يا علی مددی ... والسلام علی من اتبع الهدی

diamond

سلام. مطلب جالبی بود... اما واقعا چقدر اين حس رو در باره شهدا داريم؟!

محب ولايت

سلام عليکم ؛ ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما ؛ خواهشمندم اين حقير را از دعای خيرتان محروم نفرمائيد . يا علی مدد

مرضيه

سلام .خوب هستيد؟اولا نماز روزه ها قبول. دوما میلاد امام حسن مجتبی رو به شما و همه دوستان پیشاپیش تبریک میگم. ثالثا مطلبتون رو خوندم..هنوز تو کفشم..(یعنی جا خوردم..) بعدشم التماس دعا.

تقي77

سلام. ميلاد امام حسن مجتبی عليه السلام مبارک باشه. داستان جالبی بود. حالا واقعی بود يا نه؟ خسته نباشيد و التماس دعا

پرنده ی رها

يا حق ... سلام ... ممنون از لطفتون ... ای والله به همه ی سيبا ... يا علی مددی ... والسلام علی من اتبع الهدی

مصطفي(آب وشراب)

سلام دوست خوبم.اومدم از حضورتون در بزم آب و شراب تشکر کنم و ميلاد کريم اهلبيت امام حسن رو تبريک بگم.انشاالله ما رو از دعای خيرتون فراموش نکنيد خصوصا در شبهای قدر.موفق باشيد.ياعلی.