ما واقعا چقدر فقير هستيم!

روزي يك مرد ثروتمند،پسر بچه‌ي كوچكش را به دِه برد تا به اونشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند.آن ها يك روز و يك شب را در خانه‌ي محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و پايان سفر،مرد از پسرش پرسيد:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»

پدر پرسيد:«آيا به زندگي آن ها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد:«فكر كنم.»

و پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا.ما در حياطمان يك فواره داريم و آن ها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد.ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آن ها ستارگان دارند.حياط ما به ديوار هايش محدود مي شود اما باغ آت ها بي انتهاست.»

در پايان حرف هاي پسر،زبان مرد بند آدمده بود.پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعاً چقدر فقير هستيم!»

با سلام.ان شاءالله در روز يكشنبه وبلاگ را به مناسبت رحلت حضرت محمد(ص)و شهادت امام حسن(ع)و امام رضا(ع) آپديت فوق العاده خواهيم كرد.لطفا حتما تشريف بياوريد.برنامه هاي ويژه اي داريم.

"

/ 3 نظر / 5 بازدید
niyayesh

سلام ياد اون قصه افتادم که يه آقای فقيری با بچه اش رفت تشيع جنازه. توی تشيع جنازه بچه ی مردهه می گفت: بابا دارن می برنت يه جايی که نه آبی هست نه غذايی نه نوری نه سروری و.... بچه ی فقيره گفت : بابا دارن می برنش خونه ی ما!!!! وبلاگتون زيباست منتظر مناسبت و مطلب جديدتون هستم يا علی مدد

علي رضا ساجدي فر

با سلام نوحه زنجير زني شهادت امام حسينع را بخوانيد

علي رضا ساجدي فر

با سلام نوحه ذنجير زني امام حسين ع را دراين سايت بريزيد