.::داستان کوتاه(۳)::.

با سلام خدمت همه ي دوستان.اين هفته سومين و آخرين قسمت داستان كوتاه ناخدا را خدمت شما تقديم مي كنيم.آقا عليرضا(شيعه) فرموده بودند كه اين متن زياد شبيه داستان نيست و بنا به تخصصشون نمي تونن بيشتر توضيح بدن2.gif.من ضمن تشكر از اين دوست عزيز عرض مي كنم كه اين اولين داستاني است(يا به قول شما غير داستان)كه نوشته ام و 100%داراي اشكالاتي بس فراوان مي باشد.اما ان شاءالله روز به روز بهتر خواهد شد.ضمنا قسمت اول و دوم هنوز نرفته در آرشيو.مي توانيد بخوانيد.3.gif

ناخدا(قسمت آخر)

...من كه اصلا با حرف هاي آن مرد موافق نبودم اما شك را در چشمان مهدي ديدم.به هر حال گذشت و تا نزديك ظهر كتابم را تمام كردم. صداي اذان باز در كشتي طنين انداز شد و همه آماده ي نماز شدند.باز همان جمع هميشگي وضو مي گرفتند و مي خواستند نماز با ناخدا را بار ديگر تجربه كنند.من هم كه همانطور كه گفتم طبق تجربه ي قبلي قبلا وضو داشتم و به پيش ناخدا آمدم.وقتي كه صورت ناخدا را ديدم ياد حرف هاي آن مرد افتادم.داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه ناخدا برگشت و گفت:((بشين جوان!))همه چيز از يادم رفت.اينگار آرامشي در دلم پديدار شد.نه!ناخدا نمي تواند آن گونه كه آن مرد گفت باشد... .پس از گذشت چند دقيقه و به صف شدن چند نفر كه به اندازه ي دو صف مي شد ناخدا شروع كرد به خواندن اقامه.داشتم شاخ درمي آوردم.عده اي از مسافران جدا از صفوف داشتند نمازشان را فرادي مي خواندند. نماز را خوانديم و براي ناهار حاضر شديم.ديگر تقريبا داشتيم به جزيره نزديك مي شديم.به مهدي گفتم:((فكر مي كنم تا شب برسيم.نه؟)) مهدي نگاهي به من كرد و گفت:((نمي دانم.ناخدا عالم است!))خيلي از حرفش ناراحت شدم و به او گفتم:((آقا مهدي!نشنوم ديگه از اين حرف ها.))خنديد و گفت:((شوخي كردم بابا))من هم خنديدم و كمي آرام شدم.

خورشيد داشت براي دومين بار از ما خداحافظي مي كرد.موضوعي كه خيلي توجه من را به خود جلب كرده بود اين بود كه آن مردي كه ديروز آن حرف را به ما زد پيش تك تك گروه ها مي رفت و پس از گذشت مدت زماني و كمي بحث با آنان از آن ها خداحافظي مي كرد و مي رفت. خيلي نگران بودم كه يكي از مسافران كه جديدا با هم دوست شده بوديم آمد پيشم و به من گفت:((جريان ناخدا را شنيده اي؟))من هم كه قضيه را از ياد برده بودم به اصطلاح دو زاري ام نيافتاد و گفتم:((نه!مگه ناخدا چي شده؟))نيش خندي به من زد و گفت:((اين ناخدايي كه اينقدر سنگشو به سينه ات مي زدي تو زرد از آب دراومد...بيا...حالا هي از يكي طرفداري كن...))نگذاشتم حرفش به پايان برسد و با عصبانيت گفتم:((تو از كجا مي داني كه اين حرف راست است؟اصلا به چه حقي به ناخدا بهتان مي زني؟ها؟))او هم كه كمي ترسيده بود سريعا گفت:((من نگفتم كه!يكي از مسافران گفت.همون آقاهه!!))و با دستش همان مرد مشكوك را به من اشاره كرد.سپس گفت:((حالا باور كردي؟))من هم با ناراحتي گفتم:((نه!حالا هم برو...))مي خواستم يك گوشه بنشينم و زار زار گريه كنم.چرا بايد اينگونه بشود؟.....در حال خودم بودم كه افكارم را صداي اذان پاره كرد.آخرين نماز با ناخدا بود...دلم خيلي گرفته بود.وضو را گرفتم و به پيش ناخدا آمدم تا براي آخرين بار او را نگاه كنم.سرم را گذاشتم روي شانه اش و ناگهان بغضم تركيد و گريه كردم.تا مي توانستم زار زدم.ناخدا گفت:((جوان!مگر چي شده؟ما كه خدا را داريم...حالا هر كس هر چي دلش مي خواد بگه.خدا جاي حق نشسته.تو كه بايد تو اين موضوعات محكم تر باشي...))باز هم مثل هميشه دلم آرامش خاصي پيدا كرد و به صف آمدم تا نماز را بخوانم.اين دفعه برگشتم و ديدم كه همه دارند نمازشان را فرادي مي خوانند.ديگر برايم تعجب آور نبود.چون مي شد حدس زد.برگشتم تا اقامه ي ناخدا را براي آخرين بار بشنوم...((اشهد ان لا اله الا الله....))باز هم دريا امواج خروشان خود را ساكت كرد تا صداي اقامه ناخدا امين را بشنود...من بودم و مهدي....نمازي كه هيچ وقت فراموشش نخواهم كرد.....

به جزيره رسيديم.نزديك ساعت 9:30 بود.ناخدا آمد و گفت:((آقايان و خانم ها!سفر خوبي بود.الحمدلله همگي سالم به مقصد رسيديم.لطفا كرايه ها را هم بدهيد به اين جوان.))و با دست من را اشاره كرد.من هم جلو رفتم تا كرايه ها را بگيرم.اول كرايه خودم و مهدي را گذاشتم و بعد به سراغ مسافران رفتم.مسافران يكي يكي رد مي شدند و هر كس چيزي مي گفت.در آخر تنها كرايه سه نفر ديگر جمع شد و دادم به ناخدا! گفتم:((ناخدا از پنجاه نفر پنج نفر كرايه داده اند.عيبي ندارد؟))ناخدا خنديد و گفت:((جوان!باز هم سوتي دادي ها!))و خنديد.من هم زدم زير خنده.اما خنده اي كه با تلخي همراه بود.......

پايان

naghmeh_01.jpg

حسن

با سلام مجدد خدمت شما.عارضم كه جديدا قسمت چت باكس وبلاگ سيب خوشبو هم راه اندازي شده است41.gif.شما حتما نبايد در اين قسمت با كسي چت كنيد.مي توانيد براي هر كس كه مي خواهيد در وبلاگ پيام بگذاريد و يا اگر درد دلي داشتيد بفرماييد15.gif.شايد اسم چت باكس زياد جالب نباشد.به زودي يك اسم زيبا برايش پيدا مي كنم.هم چنين تغيير ديگري كه در وبلاگ پيش آمده آن است كه هر روز يك حديث يا جمله در ستون كناري وبلاگ تحت عنوان ((پيام امروز))تقديم مي شود.13.gif

با تشكر از دوستاني كه كامنت گذاشتند:18.gif

گل ياس(آقا مجتبي) -- يا امام حسن(ع)(علي آقا:وبلاگش تعطيل شد.وبلاگ جديدش هست هفت سنگ.توضيح:همش چهار تا وبلاگ حسني بوديم. حالا به لطف خدا و كمك دوستان شديم سه تا!) -- 14عبدالله(علي حسني) -- كتكله(علي آقا ميري) -- يا كريم اهل بيت(علي آقا شايق.توضيح:از اون وبلاگ نويس هاي توپ) -- الهدي -- خانم دلارام×2 -- خيبر شكن -- زلال 121(آقا حميدرضا) -- اهورا هميشگي(ساجده خانم.توضيح:تولد وبلاگشه.يه تبريك بدك نيست) -- مجنون ولايت(اقا كميل) -- ميثم اس اس 2004(آقا ميثم) -- ذوالجناح -- عرفه(حسين آقا.توضيح:مطلب اين دفعه اش خوندن داره) -- منكرات 2002(توضيح:من كه باهاش مخالفم.شما چي؟) -- خيال يار(باران) -- هفت سنگ(توضيح:همون علي آقا كه گفتمه ها) -- ايران دانش 2004 (جعفر آقا.توضيح:از اون وبلاگهاي نابه ها!) -- محب فاطمه(س)(توضيح:دعا كنيد زودتر دستش خوب بشه!) -- راكت(علي انصاري) -- حاج حميد(توضيح:نياز به معرفي داره؟) -- خوشه(آقا حمزه)

و هم چنين عزيزاني كه در چت باكس پيام گذاشتند:

حسن آقا -- آقا سعيد -- آقا مهدي -- كربلايي

لطفا ايميل يا آدرس وبلاگ خود را در چت باكس بنويسيد16.gif.ضمنا اگر انتقاد يا پيشنهادي داريد لطفا كامنت بگذاريد.ولي اگر مي بينيد مطلب كوتاه يا جمله ي قشنگي مي دانيد كه به درد همه مي خورد در چت باكس بنويسيد.6.gif

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sadegh

سلام! اميدوارم اين جلو زدن توی مغفرت الهی باشه! راستی حسن جون ما يه مطلب نوشتيم. ناخواسته بود! اگه نگاش کنی و توی پيامت تصحيح ممنون می‌شم يا علی مدد.

sadegh

راستی اول مطلب نسبيت خاص يه نامه به شما بود و يک لينک. نمی دونم شايد ناراحت می‌شدي شايدم از سعه صدرت ما رو بی نصيب نمی ذاشتی! مطلب رو بخون بگو نامه رو اولش بذارم يا نه!؟

خيبرشکن

سلام ... ميگن شاهنامه اخرش خوشه ... ولی از حق نگذريم اخر اينم قشنگ بود ... مخصوصا اگر از قسمت اول تا احر رو دوباره بخونی !! يا علی

iman

سلام به شما عزيز خستگی ناپذير؛ خسته نباشيد شرمندهء لطف شما هستم ولی از اين خوشحالم که دوباره قسمت شد تا خدمت برسم و استفاده کنم . حق نگهدار شما و التماس دعای مخصوص

عليرضا

سلام اخوی. دست شما درد نکنه خيلی زيبا بود. راستش الان مدتی هستش که دارم فکر می کنم بشينم يه مقاله بنويسم در خصوص « شايعه » و بدهم به روزنامه ها تا چاپش کنند! بنظرم رسيد بد نباشه شما هم يه اسمی در همين خصوص روی اين داستان بگذاريد و بعد بدهيد روزنامه ها تا چاپش کنند و آخرش هم يه نتيجه گيری مختصر داشته باشيد. البته ببخشيدا جسارته! اخوی از دعای خيرت اين حقير و ديگر دوستان را فراموش نکنی. ياعلی، التماس دعا.

شريف

با سلام و احترام. داستان نويسی هم برای خودش عالمی دارد چنان که مقاله نويسی و وبلاگ نويسی و هزار چيز ديگر. اما با اين همه پشتکار و تلاش جناب عالی ستودنی است. در پناه حضرت حق موفق و سربلند باشيد. بدرود.

حميدرضا

بسمه‌تعالی. سلام برادر. از داستانتون ممنون. از امکانات ديگه هم تشکر. خدا خيرتون بده. می‌خواستم عرض کنم با اجازتون لينک بلاگ قشنگتون رو به خرابات و ميکده‌مون وارد کردم. التماس دعا. يا علی (ع).

مجنون

سلام ... اول اینکه ایام شهادت بی بی دو عالم حضرت زهرا (س) رو به شما تسلیت میگم٬ بعدش هم اینکه ممنون از داستان قشنگتون! و من الله التوفيق ....

behesht

بنام خدا سلام ..موفق باشی ياعلی