امام حسن(ع)؛سیب خوشبو

هفته نامه ای که دیگر در www.sibekhoshboo.ir به روز می شود

.::داستان کوتاه(۱)::.
نویسنده : حسن میثمی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳٠
 

با سلام و عرض معذرت از اينكه وبلاگ دير به روز شد.از اين هفته قصد داريم داستان ناخدا را در چند قسمت برايتان در وبلاگ بياوريم.هر قسمت بسيار كوتاه است تا شما هم حوصله تان سر نرود.نويسنده‌ي اين داستان حقير هستم كه مطمئنا منتظر پيشنهادات و انتقادات شما خواهم بود.


ناخدا(قسمت اول)

هوا گرم بود و خورشيد در ميان آسمان خود نمايي مي كرد.من به همراه مهدي به بندر آمده بوديم تا سوار لنج شويم و به جزيره‌ي ابوموسي براي انجام كاري برويم.دايي ام كه خيلي اين راه را رفته بود و با تمام ناخداهاي لنج ها آشنا بود به ما ناخدا امين را پيشنهاد كرد.ما هم هنگامي كه به بندر رسيديم بعد از يك كم گردش در بندر و پرس و جو سوار لنج ناخدا امين شديم.من مي خواستم خودم ناخدا امين را ببينم. براي همين از چند نفر سئوال كردم تا بالاخره توانستم ناخدا را پيدا كنم.رفتم جلو و سلام كردم.خيلي آرام و متين جواب سلامم را داد.قشنگ زل زدم به چهره اش!يك صورت مهربان و دوست داشتني و شكسته و سياه كه معلوم بود بر اثر آفتاب است.حسابي رفته بودم تو نخش كه ناگهان با لهجه‌ي زيباي جنوبي با صدايي دلنشين خيلي آرام گفت:«ها!؟چيه همسفر؟نشناختي شناسنامه بيارم؟!»زدم زير خنده و ناخدا هم از خنده‌ي من لبخندي زد.من هم آمدم پيش مهدي.ناخدا آمد و خطاب به همه‌ي مسافرها گفت:«همگي خوش اومديد.ان شاءالله سفر خوبي داريم.اما اگر هوا طوفاني شد همگي يا بروند توي اطاقك يا بروند طبقه‌ي پايين.براي ناهار هم هر كس كه چيزي براي خوردن ندارد اينجا تن ماهي و كنسرو هست.آخر سر هم كه همگي به اميدخدا سالم رسيديم پول ها رو مي گيرم.»بعد از فرستادن صلوات و دعا براي اينكه سالم برسيم به جزيره حركت كرديم.اول لنج تقريباً ساكت بود و فقط صداي بچه ها مي آمد.اما يواش يواش مردم با هم آشنا مي شدند و همهمه زياد تر مي شد.من هم مهدي را به عنوان يك همسفر كافي مي ديدم و شروع كرديم به صحبت!

يك ساعتي مي گذشت كه راه افتاده بوديم و ناخدا با دقت تمام لنج را پيش مي برد و حتي يك لحظه هم سكان را رها نمي كرد.يكهو يك جوان با گستاخي فرياد زد:«هي!ناخدا!اين چه وضع لنج رانيه؟چرا اينقدر آروم مي ري؟مگه داري عروس مي بري؟اينجوري كه يك هفته در راهيم!!»يك سري از مسافران خنديدند و يك سري هم با تكان دادن سر حرف جوان را تأييد كردند و بقيه هم با اخم كار جوان را قبول نداشتند. ناخدا طبق معمول لبخندي زد و گفت:«جوان!من اين راه رو به اندازه‌ي موهاي سرت رفتم و اومدم.مطمئن باش دو روزه مي رسي به جزيره! نگران هم نباش!»

موقع نماز شد.ناخدا لنج را سپرد به شاگردش و آمد جلو و گفت:«برادران و خواهران!الآن وقت نمازه!تا نيم ساعت ديگر هم جهت رو تغيير نمي ديم.اهالي بندر هم نماز را كامل بخونند.هنوز زياد از شهر دور نشديم.بعد از نماز هم وقت ناهاره!»سريع بلند شديم و وضو گرفتيم و نماز را خوانديم.بعد از آن هم لقمه را كه مادر برايمان گذاشته بود را در آوردم و با مهدي شروع كرديم به خوردن!هنوز مشغول بوديم كه ناگهان صدايي شنيديم.همه ساكت شدند.يكهو يك نفر از اتاق سكان دار بيرون آمد.دست ناخدا را گرفته بود و اسلحه را گذاشته بود روي شقيقه‌‌ي ناخدا!داد زد:«هيچ كس داد و فرياد نكنه.ساكت باشيد و گرنه هر چي ديديد از چشم خودتون ديديد.»صداي جيغ زنها مرد را مجبور كرد كه يك تير هوايي بزند.همه ساكت شدند.فقط صداي گريه‌ي بچه ها مي آمد.بعد از يك ربع بود كه صداي آژير پليس دريا از دور شنيده مي شد...

ادامه دارد
حسن


ان شاءالله در هفته‌ي بعد قسمت دوم اين داستان را خدمت شما تقديم خواهيم كرد.ضمنا اين هفته تركونديد.دست همتون درد نكنه(براي كامنت ها مي گم ها!!)از دوستان زير تشكر و قدرداني مي گردد 1000 تا:

عرفات(حسين آقا) -- ما دو همراه(علي آقا)×2 -- آفتاب شب(مسافر) -- ميثم اس اس(آقا ميثم) -- ماندني1983(آقا ميثم) -- مجنون ولايت(آقا كميل) -- ژورناليست آنلاين(آقا روح الله) -- كوثر011(كشتي پهلو گرفته)×4 -- شريف ×3-- تخريبچي دوران(آقا ابوالفضل)×2 -- خانم دلارام -- خودم!! -- آقا صالح -- كوي دوست -- مجنون -- ريحانة النبي(ص)(آقاي/خانم فاطمي) -- دل شده(مخلص)×2 -- مهدي موعود(آقاي سيد امير حسين فاطمي) -- حامد هستم(آقا حامد) -- الهدي -- ايران دانش(آقا جعفر)×2 -- آقاي خامنه اي سلام(آقا مجيد) -- مرصاد(حاج محسن) -- ريحانه خانم -- كريم اهل بيت(ع)(علي آقا شايق)

از همتون ممنوم.يا علي مدد


 
comment نظرات ()