امام حسن(ع)؛سیب خوشبو

هفته نامه ای که دیگر در www.sibekhoshboo.ir به روز می شود

به‌زيرپافتدآن‌دلی‌که‌بهرتونلرزد
نویسنده : حسن میثمی - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٧
 

با سلام

قبل از هر چيز فرا رسيدن دهه‌ي مقاومت و پايداري و زنده شدن دوباره‌ي اسلام در ايران خوبمان را به شما عزيزان تبريك و تهنيت عرض مي كنم و از اينكه نتوانستم در روز عيد سعيد قربان و روز ورود حضرت امام(ره)به ايران،مطلبي در وبلاگ بزنم عذر مي خواهم.در مشهد هم نايب الزياره‌ي همه‌ي دوستان وبلاگ نويس هم بوديم.

قصد ما در اين دهه اين است كه از خوبي هاي خوبان مبارزمان در آن روز ها سخن به ميان آوريم تا همه بدانند كه اين انقلاب راحت به دست نيامده است و هيچ گاه به هيچ احدي اجازه نخواهيم داد كه آن را از ما بگيرد...هيچ گاه...

{{{{انقلاب === The Revolution}}}}

بچه ها بيدار شويد،نوري در پنجره افتاده،
مي توانم بشنوم كه كسي در مي زند،
سر و صدايي در خيابان است،
و صداي پاهايي در حال دويدن،
آن ها اين كلمه را نجوا مي كنند ــ
«انقلاب!»

مرداني از بالاي دره پايين مي آيند،
كشتي هاي بزرگي دور از ساحل آرميده اند،
و آن ها چراغ هايي را
در تاريكي شب،با خود مي برند،
مانند نجوايي در باد ــ
«انقلاب!»

تفنگم را بياور و يك مشت نقره،
كنار دريا براي جنگ دور هم جمع خواهيم شد،
سال ها قبل اشك هاي زيادي ريخته شده،
ما قبلاَ يك بار باخته ايم،
و حالا حسابمان را تسويه خواهيم كرد،
وقتي گلوله هايمان خواهد غريد ــ
«انقلاب!»

از ترانه هاي كريس دِ برگ

{{{{نگران نباش.خوب مي شن!}}}}

خبر آوردند دستگير شده.با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند.آن دو تا زن و بچه داشتند.احمد همه چيز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند.
ما در رفته بود ملاقات.ديده بود ضعيف شده.كبودي دست هايش را هم ديده بود.
-احمد جان!دستات چي شده؟
خنديده بود.
-تو رو خدا بگو.
-جاي دست بنده.مي بندن دو طرف تخت،شلاقم مي زنن.تقلا مي كنم كه طاقت بيارم.
ساكت شده بود.بعد باز گفته بود:«نگران نباش.خوب مي شن.»

از خاطرات جاويد الاثر حاج احمد متوسليان - كتاب يادگاران - روايت فتح - ص 8

{{{{الآن رو ببين!}}}}

يك بار ازش پرسيدم:«قضيه‌ي زندان رفتنت چي بوده،حاجي؟»
جواب نداد.خودش را به كاري مشغول كرد.
-حاجي هفده شهريور چي كار مي كردي؟وقتي امام اومد توي كميته‌ي استقبال بودي؟
اخم هايش رفت تو هم.
گفت:«تو با قبل چي كار داري؟ببين الآن دارم چي كار مي كنم.»

از خاطرات جاويد الاثر حاج احمد متوسليان - كتاب يادگاران - روايت فتح - ص 11

{{{{من دلم به حال تو مي سوزد...}}}}

يكبار دايي ام(شهيد رجايي)با اينكه بسيار كم از خاطرات زندان براي ما تعريف مي كرد گفت:«يك روز شكنجه گر مرا به شدّت شلاق مي زد كه تا حد بيهوشي پيش رفتم،وقتي مقاومت مرا ديد برگشت و گفت:من نمي دانم تو ديگر چه آدمي هستي كه اين همه شلاق مي خوري و اعتراف نمي كني؟من به او گفتم:دلم به حال تو مي سوزد.او وقتي اين حرف مرا شنيد،عصباني شد و بيشتر مرا شكنجه كرد و گفت:فلان فلان شده تو نمي خواهد دلت براي من بسوزد.من به او گفتم:دلم از اين بابت براي تو مي سوزد كه چرا يك انسان مثل تو بايد به اين درجه برسد كه راضي بشود همنوع خودش را اين قدر شكنجه بكند و اين اوج پستي يك انسان است.او هم بيشتر مرا شكنجه كرد.»دايي ام مي گفت:«وقتي مرا بيشتر شلاق مي زد،من به اين فكر بودم كه چطور مي توان اين شكنجه گر را اصلاح و به راه راست هدايت كرد.»

به نقل از:محمد صديقي-از كتاب خلاصه‌ي خوبي ها-ص55-به همت غلامعلي رجايي

{{{{خوشا آنان كه الله يارشان بي...}}}}

يكي از دوستان دوران زندان براي من نقل مي كرد وقتي حسيني،شكنجه گر معروف ساواك(سازمان اطلاعات و امنيت كشور)،آقاي رجايي را شلاق مي زد و شكنجه مي كرد،با كمال تعجب مي شنيد وي مرتباً ذكر «الحمدلله رب العالمين» را تكرا مي كند.لذا با عصبانيت به او گفت: «چرا شكر مي كني؟»

به نقل از:مرتضي ساجدي-از كتاب خلاصه‌ي خوبي ها-ص 56-به همت غلامعلي رجايي


 
comment نظرات ()