امام حسن(ع)؛سیب خوشبو

هفته نامه ای که دیگر در www.sibekhoshboo.ir به روز می شود

جانم بسيج...
نویسنده : حسن میثمی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٧
 

سلام؛

اين هفته هفته‌ي پاياني ماه مبارك بود.ماه مبارك هم تموم شد.مهم اينه كه چي تونستيم جمع كنيم.براي خودمون!ان شاءالله كه ما رو هم فراموش نكرديد.ضمنا اگه از حرف هاي اين هفته ام دلخور شديد به دل نگيريد.بخش يكي به آخر(وضعيت وبلاگ)رو حتما بخونيد...اونوقت مي فهميد...

..................::جانم بسيج::..................

بسيجي واقعي مظهر اخلاص،صداقت،درستكاري،تواضع و فروتني،عطوفت،صبر،تلاش،مقاومت،ايثار،فداكاري و مطيع ولايت است و هر كاري را براي رضاي خداوند و خدمت به مردم انجام مي دهد هر چند هيچ نفع مادي و دنيايي براي او به دنبال داشته باشد...بسيجي هيچ گاه خود را طلبكار انقلاب و مردم نمي داند و در پي امتياز گرفتن از انقلاب و كسب مقام و منصب نيست و نام و نشان در گمنامي مي جويد...

عليرضا ملكيان

..................::چشمان پدر::..................

اين داستاني است درباره‌ي پسر بچه‌ي لاغر اندامي كه عاشق فوتبال بود.در تمام تمرين ها،او سنگ تمام مي گذاشت،اما چون جثه اش نصف بقيه‌ي بچه هاي تيم بود،تلاش هايش به جايي نمي رسيد.

در تمام بازي ها،ورزشكار اميدوار ما،روي نيمكت كنار زمين مي نشست،اما اصلا پيش نمي آمد كه در مسابقه اي شركت كند.

اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه‌ي ويژه اي بين آن دو وجود داشت.گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست،اما پدرش هميشه در ميان تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت.

اين پسر،در هنگام ورود به بيرستان هم،لاغرترين دانش آموز كلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمرين هايش ادامه دهد ولي به او مي گفت كه اگر دوست ندارد،مجبور نيست اين كار را انجام دهد.اما پسر كه عاشق فوتبال بود،تصميم داشت آن را ادامه دهد.او در تمام تمرين ها حداكثر تلاشش را مي كرد،به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد،بتواند در مسابقات شركت كند.در مدت چهار سال دبيرستان،او در تمام تمرين ها شركت مي كرد؛اما هم چنان يك نيمكت نشين باقي ماند.پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي كرد.

بش از ورود به دانشگاه،پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با اين تصميم او موافقت كرد؛زيرا او هميشه با تمام وجود در تمام تمرين ها شركت مي كرد و علاوه برآن،به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد.اين پسر در مدت جهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرين ها شركت كرد،اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.

در يكي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال،زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت،مربي با يك تلگرام نزد او آمد.پسر جوان تلگرام را خواند و سكوت كرد.او در حالي كه سعي مي كرد آرام باشد،زير لب گفت:«پدرم امروز صبح فوت كرده است.اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟»

مربي با مهرباني دستانش را روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت:«پسرم!اين هفته را استراحت كن.حتي لازم نيست براي آخرين بازي در روز شنبه هم بيايي.»

روز شنبه فرا رسيد.پسر جوان با آرامي وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت.مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند.پسر جوان به مربي گفت:«لطفاً اجازه دهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز.»مربي وانمود كرد كه حرف هاي او را نشنيده است.امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند.اما پسر جوان شديداً اصرار مي كرد.مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:«باشد مي تواني بازي كني.»

مربي؛بازيكنان و تماشاچيان نمي توانستند آن چه را كه مي ديدند باور كنند.اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد.پاس مي داد و به خوبي دفاع مي كرد.در دقايق پاياني او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد…

بازيكنان او را روي دست هايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند.آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند،مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است.مربي گفت:«پسرم!نمي توانم باور كنم.تو فوق العاده بودي.بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي كني؟»

پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود،پاسخ داد:«مي دانيد كه پدرم فوت كرده است.آيا مي دانستيد او نابينا بود؟»

سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت:«پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت مي كرد.اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان دهم كه مي توانم بازي كنم.»

..................::معني سياست از ديدگاه امام مجتبي(ع)::..................

شخصي از امام حسن(ع)پرسيد:نظر شما درباره‌ي سياست چيست؟

آن حضرت در پاسخ فرمود:

«سياست آن است كه حقوق خدا و حقوق زندگان و حقوق مردگان را رعايت كني.»سپس رعايت آن ها را چنين توضيح داد:

«حقوق خدا آن است كه:آن چه را خواسته(و واجب كرده)انجام دهي و آن چه را نهي كرده(و حرام نموده)ترك كني.

حقوق زندگان آن است كه وظائف خود را نسبت به برادران ديني انجام دهي و در خدمتگزاري به هم كيشان درنگ نكني و نسبت به رهبر مسلمين تا وقتي كه نسبت به مردم،اخلاص(پيوند خالصانه و بي شائبه)دارد،اخلاص داشته باشي و هر گاه از راه راست منحرف شد فرياد اعتراض خود را نسبت به او بلند كني.

حقوق مردگان آن است كه از نيكي هاي آن ها ياد كني و از بدي هاي آن ها چشم پوشي زيرا آن ها خدايي دارند كه از كردارشان حسابرسي مي كند.

حيات الحسن،باقر شريف قرشي،ج1،ص42

..................::اين آقا از كدام دانشگاه فارغ التحصيل شده اند؟::..................

بعد از قبول قطع نامه 598؛از سوي سازمان ملل متحد خاويار پرز دكوئيار،دبير كل سازمان ملل متحد،براي رايزني هاي لازم به ايران آمده بود.بعد از ملاقات با رئيس جمهور وقت(حضرت آيت الله خامنه اي)در حالي كه خيلي شگفت زده شده بود از من پرسيد:«اين آقا از كدام دانشگاه علوم سياسي فارغ التحصيل شده است؟»

..................::وضعيت وبلاگ::..................

متأسفانه با اين همه دست و پا زدن و وقت گذاشتن ما وبلاگ حالت نزولي به خودش گرفته.طبق نمودار زير وبلاگ در اين هفته جمعاً 18 بازديد كننده داشته كه ميانگين در هر روز مي شود 2 نفر!!!!و اين براي يك بلاگ 4 ماهه وحشتناك است.در صورتي كه ما در ماه هاي گذشته اين قدر آمار وحشتناك را نداشتيم و حتي يك روز را داشتيم كه 52 نفر بازديد كننده براي وبلاگ بود.(8 نوامبر)

?????

اما متأسفانه ديروز يعني 27 نوامبر يا به عبارتي 5 آذر فقط 4 بازديد كننده داشتيم.( يك دونه ش خودم بودم!)پس معلوم است كه يك جاي كار مي لنگه كه هر كي می ره ديگه پشت سرش رو هم نگاه نمي كنه!من تا جايي كه از دستم براومد كارايي انجام دادم كه هفته‌ي ديگه در وبلاگ اجرا مي شه.اما مهمترين تأثير را شماي خواننده داريد كه به من اشتباهاتم را گوشزد كنيد تا برطرف كنم.منتظر نظرات و انتقادات شما در ميكروفون يا توسط ميل هستم.

 

تعداد بازديدكنندگان : 658 نفر

تعداد بازديدكنندگان

تاريخ

0(تا ساعت 00:34)

2003/11/28
4 2003/11/27
1 2003/11/26
5 2003/11/25
3 2003/11/24
3 2003/11/23
2 2003/11/22
18

 تعداد كل

2

 ميانگين تعداد بازديدكنندگان ( روزانه )

..................::ميكروفون::..................

جناب مهاجر؛

نمي دونم تواناييش رو دارم يا نه؟ولي اگه تواناييش هم باشه وقتش نيست...مي فهمي كه؟...نياز به كمكتون دارم(مطلب فوق را بخوانيد. البته اگر نخوانديد.)

آقا مهدي؛

خيلي به بلاگ ما خوش اومدي.قدمت روي چشم.نكنه بري ديگه نياي؟با وفا باش...!

آقا ثاقب؛

قدم رنجه فرموديد قربان...پس از هزاران ميل و نظر در وبلاگ بالاخره وقت جنابعالي اجازه داد نگاهي به فقرا بيندازيد.خيلي لطف كرديد...

تموم شد...(3 نفر خيلي زياده...كمتر نظر بديد و انتقاد كنيد.مُردم اينقدر نظر ديدم...)

ارادتمند همتون

حسن


 
comment نظرات ()