امام حسن(ع)؛سیب خوشبو

هفته نامه ای که دیگر در www.sibekhoshboo.ir به روز می شود

القدس لنا...
نویسنده : حسن میثمی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٩
 

اول سلام؛

بعدش اين كه شب هاي قدر چه طور بود؟آيا هنوز هم عطر اون شب ها همراهتون هست؟امسال رفتيم در محضر آيت الله حق شناس.خيلي چيز هاي باحالي گفت.اگر مي تونستم مي گفتم.ولي حيف كه اجازه ندارم.نمي دونم تا حالا تونستيد ايشون رو ببينيد يا نه؟اگر نديديد حتما سال ديگه پيش ايشون برويد...حتماً

خيلي حرفه اگه بتونيم خودمونو حفظ كنيم...نـــه؟

هفته‌ي آخر ماه مباركه.واي...چقدر زود گذشت...رسيديم به آخر سفره...ماه رمضان خداحافظ...اين چند روز رو هم قدر بدونيم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::فلسطين پاره‌ي تن اسلام است::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

...ما طرفدار مظلوم هستيم،هر كسي در هر قطبي مظلوم باشد ما طرفدار آن ها هستيم و فلسطيني ها مظلوم هستند و اسرائيلي ها به آن ها ظلم كرده اند از اين جهت ما طرفدار آن ها هستيم...ملت مسلمان ايران و هيچ مسلماني و اصولاً هيچ آزاده اياسرائيل را به رسميت نمي شناسد...

روح الله الموسوي الخميني

راهپيمايي يادتون نره...دندون هاي آمريكا...مشت هاي ما...مرگ بر آمريكا...مرگ بر اسرائيل

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::دو كلام از زبون مادر شوهر::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

باز اين آمريكايي ها دهانشونو باز كردند و دو كلام حرف زدند:«ايراني ها ذاتاً تروريست هستند...»اين قدر مسخره بود كه پاي تلويزيون خنده ام گرفت.از فيلم چارلي چاپلين بيشتر خنديدم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::آن سوي پنجره::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

در بيمارستاني،دو مرد در يك اتاق بستري بودند.يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند.تخت او در كنار تنها پنجره‌ي اتاق بود.اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند؛از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.

هر روز بعد از ظهر،بيماري كه تختش كنار پنجره بود،مي نشست و تمام چيز هايي كه يرون از پنجره مي ديد،براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت،با شنيدن حال و هواي بيرون روحي تازه مي گرفت.

اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه‌ي زيبايي داشت.مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.درختان كهن،به منظره‌ي بيرون،زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد،هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد.

يك روز صبح،پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود،جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود.پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند.پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد،اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار،خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجب او با يك ديوار مواجه شد.

مرد،پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي براي او توصيف كند؟پرستار پاسخ داد:«شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::اَلْحِلْمُ الْحَسَنِيَّه::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

شهر شام كه مركز حكومت معاويه بود،كانون سم پاشي و تبليغات بر ضد اهل بيت رسول خدا(ص)به شمار مي رفت.روزي پيرمردي جاهل،از اهالي شام در حالي كه سوار بر شترش بود به مدينه آمد.در مسير راه امام حسن(ع)را كه سوار بر مركب بود شناخت و تا توانست از آن حضرت و پدر بزرگوارش بدگويي كرده و نسبت هاي ناروا داد.

اصحاب خواستند متعرض او شوند ولي امام(ع)مانع شدند و در حالي كه لبخندي بر لب داشتند به كنار پيرمرد شامي آمده و سلام كرده و فرمودند:

«اي پيرمرد!گويا غريب مي باشي و در مدينه آشنايي نداري و اموري در مورد ما بر تو اشتباه شده است.اگر ميل داشته باشيد در منزل ما وارد شويد زيرا كه ما منزل وسيع و ثروتي بسيار داريم و محلي را نيز براي مركب شما در نظر مي گيريم و تا هر وقت كه مهمان ما باشيد به شما بد نخواهد گذشت.اگر نيازمند باشي تو را بي نياز مي كنيم و اگر مديون باشي آن را ادا مي نماييم و اگر نياز به راهنمايي داشته باشي تو را راهنمايي خواهيم كرد.»

هنگامي كه آن پيرمرد ناآگاه اين كلمات پر مهر را از امام(ع)شنيد،منقلب شده و به گريه افتاد.پس از شترش پياده شد و بوسه بر دست آن حضرت زد و گفت:

«الله اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلَ رِسالَتَهُ.»

«خدا بهتر مي داند كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسي قرار دهد.»

و سپس گفت:«آن قدر در شام از بدي هاي شما و پدر بزرگوارتان شنيده بودم كه دلم مملو از بغض و عداوت شما شده بود و لكن اكنون دانستم كه سخن شاميان كه برخلاف حقيقت بود و خدا شاهد است كه تا چند لحظه‌ي قبل مغبوض ترين افراد در نزد من شما و پدرتان بوديد و لكن اكنون محبوب ترين انسان ها در نزد من مي باشيد.»

سپس او تا مدتي ميهمان خانه‌ي امام مجتبي(ع)بود و چون خواست به طرف شام بازگردد گفت: «بهترين سوغاتي كه در اين سفر نصيب من شد آن بود كه دلم از محبت امام خويش سرشار و از بغض و عداوت دشمن او معاويه مالامال گشت.»

كشف الغمه،علي بن عيسي،ج2،ص135

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::در محضر استاد::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

سئوال شد كه:ريشه‌ي اختلافات آمريكا با جمهوري اسلامي در چيست؟

و مقام معظم رهبري پاسخ گفتند:«اين كه نظام اسلامي مي خواهد عزيز و مستقل باشد و بر اساس رأي مردم اداره شود نه رأي و خواست مستكبران جهاني و به همين علت امروز معناي وفاداري به جمهوري اسلامي،وفاداري به«استقلال كشور،حقوق ملت و پايداري در برابر بيگانگان»است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::تفألي به حافظ::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

معاشران ز حريف شبانه ياد آريد === حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد

به وقت سر خوشي از آه وناله‌ي عشاق === به صورت و نغمه‌ي چنگ و چغانه ياد آريد

چو لطف باده كند جلوه در رخ ساقي === ز عاشقان به سرور و ترانه ياد آريد

چو در ميان مراد آوريد دست اميد === ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد

سمند دولت اگر چند كشيده رود === ز همرهان به سر تازيانه يادآريد

نمي خوريد زماني غم وفاداران === ز بي وفايي دور زمانه ياد آريد

به وجه مرحمت اي ساكنان صدر جلال

ز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::سبكبالان خراميدند و رفتند::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره اي از شهيد عبدالله ميثمي:

رفته بوديم بوير احمد،ديدن خانواده‌ي شهيد.برگشتني،ساعت يازده و نيم شب بود.شعر مي خواندم كه راننده خوابش نبرد.ميثمي هم شروع كرد با من خواندن.بعد پرسيد: «صِدام چطوره؟»

گفتم:«روت خوبه.»

گفت:«مي گم صدام چطوره،مي گي روم خوبه؟»

گفتم:«آخه با اين صدا خوندن،خيلي رو مي خواد.»

مگر خنده اش بند مي آمد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــ.::از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است::.ـــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم تشكر از اين كه نظر داديد.حالا اگه عيبي نداره من هم يه خواهش از شما بكنم.اگه دوست داشتين درباره‌ي تمام قسمت هاي متن هر هفته نظر بديد.اين جوري من بهتر عيب هامو مي فهمم.

آقاي مهاجر؛

اولاً عليكم السلام...ثانياً شكر خدا...ثالثاً كاملاً درسته.قبول دارم.اين هفته اصلاحش كردم...رابعاً واقعاً ممنون كه اشكال هاي من رو بهم گوشزد مي كنيد...واقعاً ممنون...

آقاي عنور ناصر؛

و هم چنين...ما را هم از دعاي خير خود فراموش ننماييد قربان.

آقاي شكيبا؛

در نظرم بود.ولي خوب...درس و مدرسه و علم و تحصيل نگذاشت...سرم خيلي شلوغ بود...و گرنه مي خواستم به قول معروف بتركونم...

آقا اميد؛

من هم تسليت مي گم...نظر شما اجرا شد.باز هم انتقاد كنيد و پشت سرش پيشنهاد بديد...

شميم جان؛

تنها كاري كه مي تونيم تو اين چند شب بكنيم اينه كه از خدا بخوايم سال ديگه هم ما رو تو مهمونيش راه بده!درسته؟

علي آقا؛

همچين هم اولين بار نيست جناب.ضمنا خودتو بيشتر معرفي كن نمونيم تو خماري...باشه؟

يا علي مدد

خيلي التماس دعا


 
comment نظرات ()