امام حسن(ع)؛سیب خوشبو

هفته نامه ای که دیگر در www.sibekhoshboo.ir به روز می شود

.::پتک جهانی شدن::.
نویسنده : حسن میثمی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٥
 

سلام.بعد از دو هفته غیبت حتما می گی چه سلامی!چه علیکی...شرمنده ی اخلاق ورزشی همه تون هستم.رایانه ی منزل دچار مشکلاتی بس عدیده شده بود که شرح ما وقع را در این مجال کم نتوان گفت.

بگذریم...

امروز صبح تو تلویزیون یه چیزی دیدم که مو به تنم سیخ شد.وحشتناک بود...وحشتناک!

برنامه ی شبکه ی دو بود درباره ی جوان هایی که قرص اکستازی مصرف می کنند و گرفتار می شود.اسمش فکر کنم «آن سوی توهم» بود.با یه دختره مصاحبه می کرد که قرص مصرف کرده بود.صورت دختره رو مات کرده بودند و فقط از صداش می شد حدس زد که مثلا 20 ساله است.مجری ازش پرسید:شما چه جوری و چه موقع مصرفت رو شروع کردی؟ دختر هم جواب داد:

بچه که بودم بابام به خاطر این که خرج موادش رو دربیاره من رو می فروخت.مامانم هم دست کمی از بابام نداشت.یه روز مامانم بهم تریاک تعارف کرد.من هم بچه بودم و نمی دونستم این چیزها چیه.برا همین مصرف کردم و معتاد شدم.

چشم هام داشت از حدقه درمی اومد.یک هو زیر نویس آمد که:مریم-12 ساله......سرم پکید...مخم سوت می کشید...

مجری پرسید:خواهر یا برادری هم داری که مصرف کنند؟دختر هم جواب داد:آره!یه خواهر دارم که اون هم تریاک می کشه.9 سالشه!!مامانم چند روز پیش بهش صبح قبل از مدرسه عرق داده بود و خواهرم هم خورده بود و رفته بود مدرسه شر به پا کرده بود.اون ها هم از مدرسه اخراجش کردند.مجری با تعجب گفت:دختر 9 ساله؟؟قرص هم مصرف می کنه؟دختر گفت:آره. هر پنج شنبه شب خونه مون اکس پارتیه!!

دیگه چشم هام از حدقه بیرون زده بود.تا حالا این جوری شو ندیده بودیم.احساس می کردم دیگه نیستم.دوست داشتم به همه ی اون هایی که فکر می کنن وکیل و وصی من و تو هستن و فکر می کنن فقط اون ها هستن تو دنیا که خوبی مردم رو می خوان فحش بدم.و دادم!به اون هایی که خودشون رو آقا بالاسر تمام مردم دنیا می دونن.به اون هایی که فکر دهکده ی جهانی داره دیونه شون می کنه.دوست داشتم دور تا دور هر کشوری رو تا آسمون یه دیوار بتونی بکشن و کلا هر کشوری کار خودش رو بکنه.چه خوب می شد.اون وقت مردم دنیا هم کاری به کار هم نداشتند.دیگه خبری از اکستازی و شیشه و این کوفت و زهر ماری ها نبود.جوون های اون ور آبی خودشون رو خفه می کردن.اما کاری به کار ما نداشتند.

اما این هم یک کم ظلمه.ظلم به اون هایی که می خوان حق رو بدونن.اون وقت دیگه دیوارها نمی گذاشتند حق نمایان بشه...نمی دونم چی دارم می گم.دیوونه شدم...احساس می کنم یکی داره با پتک جهانی شدن می کوبه تو سرمون... .

 

با تشکر از دوستانی که علی رغم این که بنده جایی سر نزدم آمدند و منت گذاشتند بر سر ما...دست مریزاد.

حمید دادا(وبلاگ حکمت تازیانه) – سردارعلی – مدیریت وبلاگ پیاده روی خاطرات – مسافر سکوت – امید – سما(وبلاگ مرا عهدی ست با جانان...) – خانم زهرا(وبلاگ کیمیای ناب) – مدیریت سایت عاشوراییان – سیب سرخ(وبلاگ ماه تابان من) – تنها(وبلاگ دلم گرفت ای هم نفس) – مدیریت وبلاگ سید – بی صداترین(وبلاگ شراب ناب) – مدیریت وبلاگ حریم دوست – مدیریت وبلاگ یه مسافر – مدیریت وبلاگ قافله ی نور – افق بی انتها(وبلاگ گونای) – خانم دلارام(وبلاگ مچول کوچول)


 
comment نظرات ()